سلام
روز های اخر بود و من کم کم در تدارک وسایل و مایحتاج سفر
تنها دو روز از زمانی که تعریف کردم باقی مانده بود ولی چنان سخت میگذشت که حد و حساب کار از دستم در رفته بود ولی چیزی که بودن شک میدانستم که هست این بود که من رویایی داشتم که از هر خوابی مهم تر بود.
بد شانسی های من پشت سر هم یا شاید خوش بختی بود ومن نمیدانستم گاهی کارهای خیر جلوه ای شر به خود میگیرن تا تو را آزرده خاطر سازند.
شاید این گناه من بود که متفاوت بودم ولی داستان جوجه اردک زشت همیشه بد نبوده.
بگذریم این که چه و چگونه شد تا من کوله باری جمع کنم به مقصد سفینه دست نیافتنی آتلانتیک یک داستان کاملا نو بود و اتفاقی از جنس قبول شکست.
میگه افرادی که میخوان یک اجتماع رو اصلاح کنند باید خودشون رو اصلاح کنن وقتی تو خیابون خم میشو یک آشغال رو بر میداری نشان از شخصیت تو نداره نشان از خواستن تو داره خواستن شهری پاک شهری زیبا ولی وقتی دوستت هم شهریت هم خونت درکت نکنن ناچاری شکست رو قبول کنی و چون من راه دیگری برای زندگی انتخاب کرده بودم به ناچار کوله بارم رو بستم تا برم ولی باز از تهاجم و جنگندگی خودم از افکارم رو دست نشیدم برنامه داشتم و بهش جامع عمل میپوشوندم.
